من یک پسر ایرانی از یک شهر مذهبی هستم.
در سن ۱۵ سالگی قلب و زندگی خودم رو به خداوند زنده، عیسی مسیح سپردم.
البته الان راحت می‌تونم اسم مسیح رو به‌عنوان خداوند اعلام کنم.
یادم هست از زمانی که من در مورد عیسی مسیح شنیدم، مدت یک‌سال طول کشید تا ایمان بیارم.
قبل از ایمانم تمام کارهای مذهبی دینم رو انجام می‌دادم و مشکلی هم باهاش نداشتم، چون این احساس رو داشتم که دارم تمام کارهایی رو که خدا از من خواسته انجام میدم، مثل یه تکلیف! مثل موقعی که توی مدرسه همه تکالیف‌مون رو انجام می‌دادیم و حس خیلی خوبی از خودمون داشتیم! دقیقاً من هم همین حس رو نسبت به اعمال مذهبی خودم داشتم.
تا اینکه برای اولین بار از طریق دوستای خواهرم که به خونه ما می‌اومدن در مورد عیسی مسیح شنیدم.
اولش برام جالب بود و خیلی هم تعجب‌آور! چون عیسی رو همیشه به‌عنوان یه پیامبر می‌شناختم و مورد قبولم بود. تا موقعی ‌که به این نکته اشاره شد که: «عیسی مسیح فراتر از یه پیامبره، او «پسر خدا» و «خدای زنده» است!!!» این موضوع برام اصلاً قابل درک نبود، چالش‌های زیادی درونم به‌وجود اومد! فرزند خدا! خدای زنده! پسر! پسر! و…
یه حس ترس و تردید! خدایا یعنی چی!؟ اینا چی میگن!؟ مگه میشه!؟

اولش سعی کردم خودمو از کسایی که در مورد مسیح صحبت می‌کنن قایم کنم، حتی بیشتر از قبل به اعمال مذهبی دین خودم پرداختم!
اما یه حسی توی من، مثل یه الهام قلبی، نشون می‌‌‌داد که این حقیقته، ولی اصلاً اجازه نمی‌دادم که احساساتم به من غالب بشن. یه روز که واقعاً استرس داشتم و داشتم اعمال مذهبی دین خودم رو انجام می‌دادم؛ به سراغ خداوند رفتم و شروع کردم باهاش به حرف زدن! سؤالامو از خدا این‌طوری پرسیدم: «خداوند، حقیقت تو چیه!؟ مگه میشه جسم بشی و به روی زمین بیای!؟ تا الان کجا بودی؟ خونت کجاست!؟ اگه این چیزایی که هست دروغه و تو خونه‌ای نداری پس چرا سال‌هاست مردم جاهایی رو به‌خاطر تو می‌پرستن!؟ تو خدا هستی و می‌تونستی همه چیز رو نابود کنی، ولی نکردی!»

در درون خودم درگیر، و پر از تشویش بودم، همش به خدا غر می‌زدم: «تو چه خدایی هستی که تغییر شخصیت میدی!؟ چرا تا الان خودتو مخفی کرده بودی!؟ اگه عیسی مسیح خداست؛ پس چرا اجازه دادی ادیان دیگه رواج پیدا کنن!؟ چرا اجازه دادی که ما یه خدای دیگه رو بپرستیم!؟ و و و… هزاران سؤال و درگیری فکری دیگه!

در این حین، عزیزانی برای دعا و پرستش به خونه ما می‌اومدن. خیلی برام متفاوت بود! زبان‌های غیر و… توی دین من غم و عزاداری، و اینجا، رقص و شادی، محبت و مهربانی!!!
با اینکه تقریباً اعمال مذهبی خودم رو انجام می‌دادم و احساس می‌کردم که آدم خوبی هستم، اما یه خلاء بزرگی رو در وجودم احساس می‌کردم. و باز درگیری‌ها و چراهای من شروع شد!
«چرا همش غم! چرا من نتونم با شادی تو رو بپرستم!؟ با زبون خودم باهات حرف بزنم!؟ چرا فقط برای رفع تکلیف به‌ حضورت میام!؟ چرا هیچ احساس آرامشی ندارم!؟ چرا تو با من حرف نمی‌زنی و رابطه ما یه طرفست!!؟ و…»
در این بین معجزه‌های زیادی در زندگی ما اتفاق افتاد. مثلاً شفای مادرم و یکی دیگه از اقوام که سرطان داشت و دکترها جواب رد بهش داده بودن. در واقع من با چشمای خودم، زنده شدن یه مرده رو دیدم!!!
با دیدن این معجزه‌ها، تعصبات من شکسته شد و تصمیم گرفتم تحقیق کنم!
شروع کردم به مطالعه انجیل و در کنارش به مطالعه کتابی که بهش اعتقاد داشتم.
بر خلاف چیزهایی که تا الان خونده بودم، محبت و فروتنی خدا توی انجیل برام خیلی بزرگ و جالب بود! کم‌کم از خوندن انجیل به آرامش ‌رسیدم، و رسیدن به این آرامش برای من بهترین احساس قلبی بود که تا به‌حال تجربش کرده بودم. شاید گاهی با انجام اعمال مذهبی احساس آرامش پیدا می‌کردم، اما با تجربه آرامش عمیق در مسیح به این پی بردم که: «با انجام اعمال مذهبی فقط آرامشی زودگذر و کاذب داشتم. دلیلش هم رضایت از کارهایی بوده که خود انجام می‌دادم، به‌عنوان رفع تکلیف و نه حضور گرم و مهربون خداوند».

حالا دیگه با تمام وجود حقانیت و خداوندی مسیح برام باز شده بود. اما یه مانع دیگه‌ هم وجود داشت: «امیال جوانی من». بعد از خوندن انجیل تازه فهمیدم با خیلی از گناهایی درگیرم که شاید تا قبل از ایمانم اونها رو گناه حساب نمی‌کردم!
تا حالا براتون پیش اومده که با خودتون و نفْستون در کشمکش باشین!؟
الان دیگه باید با نفس خودم مقابله می‌کردم! احساس می‌کردم که بار خیلی سنگینی روی دوشمه. تغییر دادن این احساس، در من یه ترس عمیقی رو به‌وجود آورد و سؤالاتی مثل: آیا خدا منو می‌بخشه!؟ آیا اون همه گناهای منو فراموش می‌کنه!؟ و… ذهنمو درگیر کرده بودن!

یه روز برای اولین بار با تمام حس شرمی که در من بود به حضور خداوند رفتم و تموم احساساتم رو صادقانه باهاش درمیون گذاشتم، و خداوند برای اولین بار از طریق کلام با من صحبت کرد. در مرقس ۲: ۱۷ این‌طور می‌خونیم: «بیمارانند که به طبیب نیاز دارند، نه تندرستان. من نیامده‌ام تا پارسایان بلکه تا گناهکاران را دعوت کنم». این آیه برای من خیلی خاص شد! اون روز تمام احساسات منفی و حس محکومیت خودم رو به خداوند سپردم و از این احساسات بد آزاد شدم. از اون زمان به بعد، خداوند قدم به قدم طریق درست زندگی کردن رو به من یاد داد.

بعد از مدت‌ها که به گذشتم نگاه کردم، متوجه شدم که رفتار من چقدر تغییر کرده، بدون اینکه تلاش بیهوده کرده باشم از خیلی از ضعف‌هام آزاد شده بودم. در اینجا مفهوم« فیض خداوند» کاملاً برای من آشکار شد.

و در پایان، شاید عزیزی داره این مطلب رو مطالعه می‌کنه و دچار حس محکومیت و نابخشودگیه، احساس می‌کنه که نمی‌تونه با این وضعیت بدِ؛ به حضور خداوند بره! اما امروز من به جرأت به شما دوست عزیزم میگم: «خداوند تو رو با همه ضعف‌ها و ناتوانی‌هات دوست داره و قادره که تو رو ببخشه و تغییر بده. او بیشتر از توان تو ازت انتظار نداره، چون این خدای زنده پر از محبت و فیضه، و زندگی ما تحت حاکمیت و فیض اوست». آمین.