کلام امروز: اشعیا ۳۸:‏۱‏-۸، ۲۱‏-۲۲ | مطالعهٔ کتاب مقدس: مزمور ۴۰؛ متی ۱۶:‏۱۳ تا آخر؛ 

اشعیا ۳۸:‏۱‏-۸، ۲۱‏-۲۲

«تدارک خانۀ خود ببین.» (آیۀ ۱)

بعد از یک معاینۀ عمومی پزشکی به شوخی و با خنده به دکتر گفتم: «پس فعلاً مردنی در کار نیست!» از پشت میزش نگاهی به من کرد و با شوخی ملایمی در جوابم گفت: «همه می‌میریم.» از یک نظر گفتگویی شاد بود و از نظر دیگر یادآوریِ تلخ حقیقتی جهان‌شمول. از روزی که به دنیا می‌آییم، رو به مرگ پیش می‌رویم.
اشعیا برای رساندن پیغام خدا به حزقیا شور و اشتیاقی نداشت. پادشاه باید به خودش می‌آمد، زیرا در حال مرگ بود. گفته‌اند که او فقط ۳۹ سال داشت. در اوج جوانی بود و انتظار این خبر را نداشت.

شاید رساندن چنین پیغام ناگواری بالاترین نمره را در کارنامۀ شبانی اشعیا نداشته باشد، اما آیا خود ما از اینکه اغلب دربارۀ مرگ با دیگران به صراحت صحبت نمی‌کنیم، مقصر نیستیم؟ حتی با کسانی که می‌دانند در حال مرگند؟ صادقانه صحبت کردن با کسانی که طبق تشخیص پزشکی به آخر خط رسیده‌اند، وظیفۀ ماست، چون اگر به‌دقت به حرف‌های آنان گوش کنیم، سرنخ‌های انتظار چنین صداقتی را در آن می‌یابیم؛ زیرا اگر صریح با مرگ روبه‌رو شویم، می‌توانیم پیش از آن‌که خیلی دیر شده باشد «به خودمان بیاییم»، امور بلاتکلیف را سامان دهیم، کارهای ناتمام را به انجام رسانیم و روابط آسیب‌دیده را اصلاح کنیم.

در ایام انتظار میلاد، تشویق می‌شویم که به «زمان‌های آخر» بنگریم و با فناپذیری خودمان نیز روبه‌رو شویم. امروز باید چه کنید تا مطمئن شوید که به خودتان آمده‌اید؟

دعای امروز

ی خداوند عیسای مسیح! که در نخستین آمدنت پیامبرت را فرستادی تا پیش از تو راهت را آماده کند: به خادمان و مباشران رازهایت این فرصت را عطا کن باشد که همان گونه راهت را هموار و آماده سازند با گرداندن قلب‌ها از نافرمانی به سوی حکمتِ انصاف، تا هنگام باز آمدنت برای داوری جهان باشد که در نظرت قومی پسندیده بنا کرده باشیم؛ زیرا تو زنده‌ای و با پدر پادشاهی می‌کنی در اتحاد با روح‌القدس خدای واحد، از حال تا ابدلآباد.

مطالعهٔ کتاب مقدس

اشعیا ۳۸:‏۱‏-۸، ۲۱‏-۲۲

در همین زمان حزقیای پادشاه مریض شد و در حال مرگ بود. اشعیای نبی پسر آموص به دیدن او رفت و به او گفت: «خداوند به تو می‌گوید که همه‌چیز را مرتّب کن، چون تو بهبود نخواهی یافت. برای مردن خودت را آماده کن.» حزقیا رو به دیوار کرد و در دعا گفت: «ای خداوند به‌خاطر بیاور که من تو را، از روی ایمان و با وفاداری خدمت کرده‌ام، و همیشه کوشیدم آنچه را که تو از من خواسته‌ای، انجام دهم.» و بعد به سختی گریست. که دوباره به نزد حزقیا برود و به او چنین بگوید: «من خداوند، خدای جدّ تو داوود، دعای تو را شنیدم و اشکهای تو را دیدم، من اجازه می‌دهم که تو پانزده سال دیگر زنده بمانی. بعد از آن خداوند به اشعیا فرمود من تو و شهر اورشلیم را از دست امپراتور آشور نجات می‌دهم، و از آن دفاع خواهم کرد.» اشعیا در جواب گفت: «خداوند در وعدهٔ خود امین است و به تو هم علامتی خواهد داد. خداوند در پلّکانی که آحاز پادشاه به عنوان ساعت آفتابی ساخته است، سایه را ده قدم به عقب برمی‌گرداند.» و سایه در حقیقت، ده قدم به عقب برگشت. ‘

مزمور ۴۰

با صبر بسیار انتظار کشیدم تا خداوند مرا کمک کند. پس او گوش داد و ناله‌‌‌ام را شنید. او مرا از لجنزار و گودال هلاکت بیرون کشید و بر روی صخره‌ای مطمئن قرار داد. او سرودی تازه به من آموخت، سرود شکرگزاری از خدای ما. عدّهٔ زیادی چون این را ببینند، به خود می‌آیند و بر خداوند توکّل خواهند نمود. خوشا به حال کسانی‌که بر خداوند توکّل می‌کنند، و از اشخاص مغرور و بت‌پرست پیروی نمی‌کنند. ای خداوند خدای ما، هیچ‌کس مانند تو نیست، تو همیشه به فکر ما بوده‌ای و برای ما کارهای عجیب کرده‌ای، به حدّی که نمی‌توان آنها را برشمرد و زبان من نیز از بیان آنها عاجز است. تو خواهان قربانی‌ها و هدایا نیستی. قربانی سوختنی و قربانی گناه را نمی‌خواهی، امّا تو گوش شنوا به من داده‌ای تا کلام تو را بشنوم. پس گفتم: «من حاضرم، دستورات تو در کتاب تورات برای من نوشته شده است، ای خدای من، چقدر دوست دارم که ارادهٔ تو را بجا آورم. من تعالیم تو را در دل خود حفظ می‌کنم.» خداوندا، در بین جماعت تو، این مژده را اعلام کرده‌‌ام که تو ما را نجات می‌دهی. تو می‌دانی که من هرگز در این مورد سکوت نکرده‌ام. و من مژدهٔ نجات را در دل خود پنهان نکرده‌ام، بلکه همیشه از وفاداری و کمک تو در میان جماعت سخن گفته‌ام. دربارهٔ محبّت پایدار و صداقت تو سکوت نکرده‌ام خداوندا، محبّت خود را از من دریغ مکن. رحمت پایدار و راستی تو همیشه حافظ من باشد. زیرا مشکلات بی‌شماری مرا احاطه نموده‌اند، به اندازه‌ای که نمی‌توانم آنها را بشمارم! گناهانم بر من سنگینی می‌کنند به حدّی که نمی‌توانم سرم را بلند کنم، آنها از موی سرم زیادتر شده‌اند و طاقتم را از دست داده‌ام. خدایا مرا نجات بده خداوندا، اکنون به فریادم برس. آنانی که قصد جان مرا دارند شرمنده و رسوا شوند و بدخواهان من آشفته و پریشان گردند. کسانی‌که مرا مسخره می‌کنند، هراسان شوند. کسانی‌که به تو روی می‌آورند شاد و مسرور گردند. آنانی که به‌خاطر نجات خود از تو سپاسگزارند، همیشه بگویند: «خدا چقدر بزرگ است!» خدایا، من فقیر و نیازمندم، برای کمک به من شتاب کن، تو خداوند و نجات‌دهندهٔ من هستی. پس ای خداوند، تأخیر مکن.’

متی ۱۶:‏۱۳ تا آخر

وقتی عیسی به نواحی اطراف قیصریه فیلیپُس رسید از شاگردان خود پرسید: «به نظر مردم پسر انسان کیست؟» آنها جواب دادند: «بعضی‌ها می‌گویند یحیای تعمید‌دهنده است و عدّه‌ای می‌گویند: الیاس یا ارمیا و یا یکی از انبیاست.» عیسی پرسید: «شما مرا که می‌دانید؟» شمعون پطرس جواب داد: «تو مسیح، پسر خدای زنده هستی.» آنگاه عیسی گفت: «ای شمعون پسر یونا، خوشا به حال تو! چون تو این را از انسان نیاموختی بلکه پدر آسمانی من آن را بر تو مکشوف ساخته است. و به تو می‌گویم که تو پطرس هستی و من بر این صخره کلیسای خود را بنا می‌کنم و نیروهای مرگ، هرگز بر آن چیره نخواهد شد و کلیدهای پادشاهی آسمان را به تو می‌دهم، آنچه را که تو در زمین منع کنی، در آسمان ممنوع خواهد شد و هرچه را که بر زمین جایز بدانی در آسمان جایز دانسته خواهد شد.» بعد از آن عیسی به شاگردان دستور داد به کسی نگویند که او مسیح است. از آن زمان عیسی به آشکار ساختن این حقیقت پرداخت و به شاگردان خود گفت که او می‌بایست به اورشلیم برود و در آنجا از مشایخ و سران کاهنان و علما رنج بسیار ببیند و کشته شود و روز سوم زنده گردد. امّا پطرس عیسی را به کناری کشید و با اعتراض به او گفت: «خدا نکند! خیر، خداوندا، هرگز برای تو چنین اتّفاقی نخواهد افتاد.» عیسی برگشته به پطرس گفت: «دور شو ای شیطان! تو مانع راه من هستی و افکار تو افکار انسانی است، نه خدایی.» سپس عیسی به شاگردان خود فرمود: «اگر کسی بخواهد پیرو من باشد باید دست از جان خود بشوید و صلیب خود را برداشته به دنبال من بیاید. زیرا هرکه بخواهد جان خود را حفظ کند آن را از دست می‌دهد، امّا هرکه به‌خاطر من جان خود را فدا کند آن را نگاه خواهد داشت. برای انسان چه سودی دارد که تمام جهان را ببرد، امّا جان خود را از دست بدهد؟ زیرا او دیگر به هیچ قیمتی نمی‌تواند آن را باز یابد. پسر انسان با جلال پدر خود همراه با فرشتگان می‌آید و به هرکس بر طبق کارهایش پاداش می‌دهد. بدانید که بعضی از کسانی‌که اکنون اینجا ایستاده‌اند تا آمدن پسر انسان را به صورت یک پادشاه نبینند، نخواهند مرد.»’