لوقا ۲۴:‏ ۳۶ تا انتهای فصل

«آنها از فرط شادی و حیرت نمی‌توانستند باور کنند…» (آیهٔ ۴۱)

لوقا انجیل خود را با داستان روز رستاخیز عیسای مسیح به پایان می‌برد. در ابتدای روز، زنان و پطرس وارد قبر می‌شوند. در اواسط روز، ما به سفری در جادهٔ عمائوس می‌رویم و برمی‌گردیم. در شبانگاه، عیسی در میان شاگردانش در بالاخانه ظاهر شده و بعد از بیت‌عنیا به آسمان بالا برده می‌شود. البته با توجه به کتاب اعمال رسولان، که آن هم نوشتهٔ لوقاست، می‌دانیم که ظاهر شدن‌ها تا ۴۰ روز ادامه داشت، اما این انجیل با وقایع روز شکوهمند قیام به پایان می‌رسد.
این انجیل در یک جملهٔ باشکوه و در عین حال سردرگم، پاسخ پیچیدهٔ احساسی شاگردان را به تصویر می‌کشد. آنها هنوز نمی‌توانند باور کنند، اما در عین حال، از شادی و شگفتی عجیبی لبریز شده‌اند. یکی از چیزهایی که قویاً باعث اعتبار روایت لوقا می‌شود، این است که شاگردان را به شکلی تصنعی تصویر نمی‌کند. آنها در این سفر احساسی، ناگهان و به شکل لحظه‌ای از عزاداری و داغ جمعهٔ نیکو به شادی و شعف عید قیام جهش نمی‌کنند. سفر از اندوه و سردرگمی به ایمان و شادی، مسیری هموار نبود، بلکه از مراحل مختلفی عبور می‌کرد.

بنابراین، امروزه هم این مسیر برای تمام کسانی که پا در آن بگذارند و این کتاب شگفت‌انگیز یعنی انجیل لوقا را بخوانند، به همین شکل است. ما ایمان داریم، با این‌حال، گاهی پیش می‌آید که به‌سختی باور می‌کنیم. ما سردرگم می‌شویم و در همان حال، در شگفتی فرو می‌رویم. می‌گرییم و در همان حال، از شعف آکنده می‌شویم. ما نیز مانند تئوفیلوس با هر بار خواندن این کتاب، حقیقت را به شکل عمیق‌تری درک خواهیم کرد. (لوقا ۱‏:‏۴)

دعای امروز

ای خدای بزرگ، سرور ما، پسر تو جلال آسمان را رها کرد و به‌خاطر ما ضعف را بر خود هموار نمود: در موفقیت‌های‌مان، ما را از غرور نجات بده و در زمان نیاز، از ناامیدی، تا تنها بر تو توکل کنیم؛ در خداوندمان عیسای مسیح.

مطالعهٔ کتاب مقدس

لوقا ۲۴:‏ ۳۶ تا انتهای فصل

هنوز در این باره گفتگو می‌کردند که عیسی خود در میانشان ایستاد و گفت: «سلام بر شما باد!» حیران و ترسان، پنداشتند شبحی می‌بینند. به آنان گفت: «چرا این‌چنین مضطربید؟ چرا شک و تردید به دل راه می‌دهید؟ دست و پایم را بنگرید. خودم هستم! به من دست بزنید و ببینید؛ شبحْ گوشت و استخوان ندارد، امّا چنانکه می‌بینید من دارم!» این را گفت و دستها و پاهای خود را به ایشان نشان داد. آنها از فرط شادی و حیرت نمی‌توانستند باور کنند. پس به ایشان گفت: «چیزی برای خوردن دارید؟» تکه‌ای ماهی بریان به او دادند. آن را گرفت و در برابر چشمان ایشان خورد. آنگاه به ایشان گفت: «این همان است که وقتی با شما بودم، می‌گفتم؛ اینکه تمام آنچه در تورات موسی و کتب انبیا و مزامیر دربارۀ من نوشته شده است، باید به حقیقت پیوندد.» سپس، ذهن ایشان را روشن ساخت تا بتوانند کتب مقدّس را درک کنند. و به ایشان گفت: «نوشته شده است که مسیح رنج خواهد کشید و در روز سوّم از مردگان بر خواهد خاست، و به نام او توبه و آمرزش گناهان به همۀ قومها موعظه خواهد شد و شروع آن از اورشلیم خواهد بود. شما شاهدان این امور هستید. من موعودِ پدر خود را بر شما خواهم فرستاد؛ پس در شهر بمانید تا آنگاه که از اعلی با قدرت آراسته شوید.» سپس ایشان را بیرون از شهر تا نزدیکی بِیت‌عَنْیا برد و دستهای خود را بلند کرده، برکتشان داد؛ و در همان حال که برکتشان می‌داد از آنان جدا گشته، به آسمان برده شد. ایشان او را پرستش کردند و با شادی عظیم به اورشلیم بازگشتند. در آنجا پیوسته در معبد می‌ماندند و خدا را حمد و سپاس می‌گفتند.

مزامیر ۴۱

خوشا به حال کسی که به فکر بینوایان باشد؛ خداوند او را در روز بلا رهایی خواهد بخشید. خداوند او را محافظت خواهد کرد و زنده نگاه خواهد داشت؛ او در زمین مبارک خواهد بود و او را به آرزوی دشمنانش تسلیم نخواهد کرد. خداوند او را در بستر بیماری قوّت خواهد بخشید و او را از بیماری‌اش شفای کامل خواهد داد. و اما من گفتم: «خداوندا، مرا فیض عطا فرما؛ جان مرا شفا ده، زیرا بر تو گناه ورزیده‌ام.» دشمنانم بدخواهانه دربارۀ من می‌گویند: «کی می‌میرد و نامش محو می‌شود؟» چون به دیدارم می‌آیند سخن باطل می‌گویند، و در دل بدی را می‌پرورند؛ و چون بیرون می‌روند، آن را بر زبان می‌آورند. همۀ بدخواهانم با هم بر ضد من نجوا می‌کنند، و دربارۀ من شرارت را می‌اندیشند. می‌گویند: «لعنتی مرگبار دامنگیر او شده است؛ از جایی که آرمیده، هرگز بر نخواهد خاست.» حتی دوست خالص من که بر او اعتماد می‌داشتم، آن که نان مرا می‌خورَد، با من به دشمنی برخاسته است. و اما تو خداوندا، مرا فیض عطا فرما؛ مرا برخیزان، تا سزایشان دهم. از این می‌دانم که به من رغبت داری، که دشمنم بر من فریاد پیروزی سر نخواهد داد. تو به سبب صداقتم از من حمایت کرده‌ای، و مرا جاودانه در حضور خود برقرار خواهی داشت. یهوه، خدای اسرائیل، متبارک باد، از ازل تا به ابد. آمین و آمین.

مزامیر ۴۳

خدایا، مرا داد بده و به دفاع از حق من در برابر قوم خدانشناس برخیز؛ مرا از چنگ مردمان حیله‌گر و ظالم برهان! زیرا تویی خدایی که به او پناه می‌برم؛ چرا مرا از خود رانده‌ای؟ چرا باید از جور دشمن به روز سیاه بنشینم؟ نور و حقیقت خود را بفرست تا هدایتم کنند، و مرا به کوه مقدس و مسکن خاص تو بیاورند! آنگاه به مذبح خدا خواهم آمد، نزد خدایی که شادی و سرور من است؛ و تو را، ای خدا، ای خدای من، با بربط خواهم ستود. ای جان من، چرا افسرده‌ای؟ چرا در اندرونم پریشانی؟ بر خدا امید دار، زیرا که او را باز خواهم ستود؛ او را که رهانندۀ من و خدای من است.

۱سموئیل ۱۷‏:‏۵۵ -‏۱۸‏:‏۱۶

چون شائول دید که داوود به رویاروییِ آن فلسطینی می‌رود، از اَبنیر، فرماندۀ لشکر پرسید: «ای اَبنیر، این نوجوان پسر کیست؟» اَبنیر پاسخ داد: «ای پادشاه، به جانت سوگند، نمی‌دانم.» پادشاه گفت: «پرس و جو کن و ببین این نوجوان پسر کیست.» و چون داوود از کشتن آن فلسطینی بازگشت، اَبنیر او را گرفته، به حضور شائول برد و سر آن فلسطینی در دستش بود. شائول از او پرسید: «ای جوان، پسر کیستی؟» داوود پاسخ داد: «پسر خدمتگزارت یَسای بِیت‌لِحِمی.» چون داوود از سخن گفتن با شائول فارغ شد، دل یوناتان به دل داوود چسبید، و یوناتان داوود را همچون جان خویش دوست می‌داشت. آن روز، شائول داوود را گرفته، نگذاشت به خانۀ پدر خود بازگردد. و یوناتان با داوود پیمان بست، زیرا او را همچون جان خویش دوست می‌داشت. یوناتان ردایی را که بر تن داشت به در آورد و همراه با زره، و حتی شمشیر و کمان و کمربند خود، به داوود بخشید. و داوود روانه شده، در هر جایی که شائول او را می‌فرستاد، کامیاب می‌بود، پس شائول او را بر مردان جنگی خود برگماشت. و این هم در نظر تمامی قوم و هم در نظر خدمتگزاران شائول پسندیده بود. هنگامی که ایشان پس از کشته شدن آن فلسطینی به دست داوود به خانه‌های خود بازمی‌گشتند، زنان، آوازخوانان و رقص‌کنان، با دف و سرودهای شادمانی و با سه تار، از تمام شهرهای اسرائیل به پیشباز شائول پادشاه بیرون آمدند و خرّم و خندان چنین می‌سراییدند: «شائول هزارانِ خود را کشته است، و داوود ده هزارانِ خود را.» اما شائول بسیار خشمگین شد و این کلمات در نظرش ناپسند آمد و با خود گفت: «ده هزاران را به داوود نسبت می‌دهند و هزاران را به من. به‌جز سلطنت چه باقی مانده که تصاحب کند؟» پس شائول از آن روز بر داوود با سوءظن می‌نگریست. فردای آن روز، هنگامی که داوود طبق روال روزانه چنگ می‌نواخت، روحی پلید از جانب خدا بر شائول وزیدن گرفت و او در میان خانۀ خویش، شوریده‌احوال گردید. و نیزه‌ای در دست شائول بود. شائول نیزه را به سوی داوود پرتاب کرده، با خود گفت: «داوود را به دیوار خواهم دوخت.» اما داوود دو بار خود را کنار کشید. شائول از داوود می‌ترسید، زیرا خداوند با داوود بود اما شائول را ترک کرده بود. پس داوود را از حضور خود مرخص کرده، او را به فرماندهی هزار سرباز برگماشت، و داوود ایشان را در جنگ رهبری می‌کرد. داوود در همۀ کارهایش کامیاب می‌شد، زیرا خداوند با او بود. و شائول با دیدن کامیابی فراوان داوود، بیشتر از او می‌ترسید. اما تمامی اسرائیل و یهودا داوود را دوست می‌داشتند، زیرا او ایشان را در جنگ رهبری می‌کرد.