گولجا برای دیدن خواهر‌شوهرش بی‌تابی می‌کرد. دوستی و صمیمیت آنها، بیش از این نسبت سببی بود. در واقع آنها دوستان نزدیک و عزیزی برای یکدیگر بودند و گولجا بسیار دلتنگ او بود. وی در روزهای سخت با خود می‌اندیشید که آیا خدا در آن نقاط دور دست آنها را فراموش کرده است؟… سرانجام گولجا اندکی پس از تجدید دیدار شادی‌بخش با سارا به وی گفت: «سارا، خبرهایی برای تو دارم»… برای خواندن قسمت قبل، آن را از «فهرست مطالب این مجموعه»، انتخاب کنید.

کشوری در آسیای مرکزی: سارا به خانه می‌آید!!

… او صحبتش را زمانی آغاز کرد که برای خوردن شامی که شامل نان، خورشت سبزی و میوه بود دور هم نشسته بودند: «می‌خواهم شما بدانید که چه اتفاقی برای من رخ داده است. چند ماه پیش، یکی از دوستانم در محل کار، مرا دعوت کرد تا در عبادت جلسهٔ خانگی‌ای که او میزبانش بود شرکت کنم و من تنها برای خشنود‌کردن او به آنجا رفتم. مطمئنم که شما می‌دانید مذهب برای من هیچ‌گاه جالب نبوده است.»

سلیمان سر خود را تکان داد و گفت: «این چیزی است که ما راجع به آن در خانه هرگز صحبت نکرده‌ایم، والدین ما خود را مسلمان می‌دانند، اما من هرگز متوجه نشانی از ایمان مذهبی در زندگی آنها نشده‌ام.»

سارا گفت: «بله حق با توست، وقتی من در آن جلسه بودم، چیزی مرا به‌شدت تحت‌تأثیر قرار داد. من هرگز چنین تجربهٔ مشابه‌ای را نداشته‌ام. سرودهای جالبی که آنها در ابتدای جلسه سُراییدند، چهرهٔ افرادی که در آنجا بودند و شهادت‌هایی که از رویدادهای پس از ورود عیسی به زندگیشان تعریف کردند، بسیار مؤثر و کوبنده بود. سپس مردی برخاست و شروع به صحبت کرد، پس از چندی دریافتم که او کشیش آنهاست. من حدس می‌زنم شما بگویید چیزی مثل امام جماعت. او کتاب مسیحیان، انجیل، را باز کرد و از قسمتی تحت عنوان «رومیان» خواند، سپس توضیح داد که هیچ‌یک از ما با وجود تلاش بسیار به اندازهٔ کافی نیکو نیستیم که بتوانیم با خدا روبه‌رو شویم. برخلاف معلمان مسلمان، او توضیح داد که تعداد دفعات نماز و عملکرد نیک ما نمی‌تواند موجبات خُرسندی خدا را حاصل کند. در ابتدا پیغام او ناامیدکننده به‌نظر می‌رسید، اما در ادامه، او شروع به ارائهٔ راه‌حل کرد. خدای آنها طریقی غیرقابل باور را جهت حل این مشکل تدارک دیده است. او به‌خاطر محبتش به ما، فرزند خود را به این جهان فرستاد. او بر زمین؛ و بر صلیب جان سپرد و جریمهٔ گناهان ما را پرداخت کرد. او نه تنها جریمهٔ اعمال بد ما، بلکه تاوان گناهی که در آن تولد یافتیم را نیز پرداخت کرد.»

سارا به برادر و عروسشان نگاه می‌کرد تا واکنش آنها را بسنجد. به‌نظر می‌رسید که آنها گوش می‌دادند، لذا ادامه داده، گفت: «ما با توانایی خودمان قادر به خشنود‌کردن خدا نیستیم. اما کشیش گفت:  «وقتی ما درمی‌یابیم گناهکاریم، و به گناه خود اعتراف می‌کنیم و به‌طور جدی در مورد آنها متأسف هستیم، چیزی که مسیحیان به آن توبه می‌گویند، خدا ما را خواهد بخشید. چرا؟ به دلیل اینکه پسرش عیسای مسیح هزینهٔ آن را برای ما پرداخت کرد. عیسی نه تنها بر صلیب مُرد، بلکه او بار دیگر باز خواهد گشت. او هنوز زنده است، حتی همین حالا، او دعای ما را می‌شنود.»

اتاق کاملاً ساکت بود. سارا این‌طور نتیجه‌گیری کرد: «من در ابتدا به آن ایمان نیاوردم، اما نتوانستم از فکر‌کردن راجع به آن چه شنیده‌ام بازایستم.»

سلیمان گفت: «این با آنچه که من در قرآن خوانده‌ام به‌طور کامل متفاوت است.»

سارا ادامه داد: «بله می‌دانم، بسیار متفاوت است. دوستم به من یک جلد انجیل داد. قسمت زیادی از آن را خواندم و این به تصمیم‌گیری در زندگی من انجامید. توبه کردم، یعنی به خدا گفتم که در مورد گناهانم بسیار متأسفم، و مسیحی شدم. من نمی‌تواستم بیش از این منتظر گفتن این خبر به شما باشم، و همین دلیل آمدنم به اینجاست. آیا می‌خواهید به عیسی اعتماد کنید؟ آیا قصد توبه دارید؟»

سارا هرگز کسی نبود که طفره برود و به موضوع اصلی نپردازد. سلیمان آن‌قدر شگفت‌زده و متعجب بود که چیزی نگفت. گولجا نمی‌دانست چه فکری بکند. اما برای خشنودی سارا، هر دوی آنها آنچه را که او از ایشان خواست انجام دادند. سارا گفت: « همراه من دعا کنید، کلماتی را که من می‌گویم شما نیز تکرار کنید.»

سلیمان و گولجای، بهت‌زده، کلمات دعایی را که سارا آن را دعای فرد گناهکار می‌خواند، تکرار کردند:

«پدر آسمانی،

من به حضور تو آمده‌ام و دعا می‌کنم تا گناهان مرا ببخشی. به زبانم اعتراف می‌کنم و در دلم ایمان دارم که عیسی، فرزند تو، بر صلیب مُرد تا من بخشوده شده، در ملکوت آسمان حیات جاودان بیابم. پدر، من در دلم ایمان دارم که عیسی از مردگان برخاست. اکنون از تو، ای عیسای مسیح، می‌خواهم که وارد زندگی من شوی و خداوند و نجات‌دهندهٔ من باشی. من از گناهانم توبه می‌کنم و تو را در تمامی روزهای زندگیم عبادت خواهم کرد.

در نام عیسی، آمین.»

پس از چند روز، وقتی که سلیمان از سر کار به منزل برگشت، متوجه اتومبیلی ناشناس شد که در مقابل خانه‌اش پارک شده بود و گروهی از بچه‌ها دور آن جمع شده بودند. وقتی سلیمان به آن نزدیک شد چند مرد از اتومبیل پیاده شدند…

«این داستان ادامه دارد…»