گولجا برای دیدن خواهر شوهرش بی‌تابی می‌کرد. دوستی و صمیمیت آنها بیش از این نسبت سببی بود. در واقع آنها دوستان نزدیک و عزیزی برای یکدیگر بودند و گولجا بسیار دلتنگ او بود. وی در روزهای سخت با خود می‌اندیشید که آیا خدا در آن نقاط دور دست آنها را فراموش کرده است؟… سرانجام گولجا اندکی پس از تجدید دیدار شادی‌بخش با سارا به وی گفت: «سارا، خبرهایی برای تو دارم»… برای خواندن قسمت قبل، آن را از «فهرست مطالب این مجموعه»، انتخاب کنید.

مردانی در مأموریتی از سوی خدا

سارا از خبر رسیدن دوستانش هیجان‌زده بود. او به همراه خواهرش به‌سرعت مشغول تدارک شام شدند. هرچند مهمان‌نوازی جزئی از فرهنگ آن مردم است و همواره بهترین‌ها به مهمانان ارائه می‌شود، ولی مهمان حکم کار سخت برای زنان را نیز دارد. گولجا نیز برای کمک در آشپزخانه به آن دو پیوست. مادر سلیمان نیز به آنها کمک می‌کرد. او برای خرید نان و شیرینی با شتاب به مغازه رفت. سارا سوپی با کوفته‌های خمیری سرخ‌کردهٔ سنتی خودشان پخت، درعینِ‌حال خواهرش مشغول چیدن مقداری میوه از باغ بود تا آنها را در جاهای خالی سفره‌ای که پیشتر بر میز کم ارتفاعی پهن شده بود، بگذارد. 

مهمانان به اتاقی که سفره در آن چیده شده بود، آمدند. در‌حالی‌که همه مشغول بودند، سلیمان به آهستگی بلند شد و وانمود کرد که قصد دارد به دستشویی برود. دستشویی چیزی به‌غیر از آلونکی چوبی و سوراخ عمیقی در وسط آن نبود. در واقع، فکری مهمتر از رفتن به دستشویی در ذهن سلیمان وجود داشت. او ندیده بود که آن مردان دوربین را به خانه بیاورند. آیا آن هنوز در اتومبیل بود؟ جایی بود تا به هر شکلی دستش به آن برسد؟ 

او با دیدن دوربین در اتومبیل قفل شده مأیوس شد. حتی اگر درهای اتومبیل قفل هم نشده بود، با بودن تعداد زیادی از بچه‌ها در آن اطراف نمی‌شد آن را دزدید. سلیمان با ناامیدی به خانه برگشت. 

پس از غذا و اندکی صحبت، دوستان سارا وقت را دریافتند. از همان ابتدا روشن بود که آنها برای انجام مأموریتی به آن جا آمده‌اند. کشیش سرگه، رهبر گروه، کتاب عهدجدید خود را به همراه داشت. عهد عتیق هنوز به زبان محلی ترجمه نشده بود، اما او گهگاه از ترجمهٔ روسی استفاده می‌کرد. اغلب مردم، زبان روسی را در مدرسه آموخته بودند. در حقیقت، کشور آنها، تا پیش از 1991، یعنی چهار سال پیش از ملاقات مورد بحث، هنوز استقلال نیافته بود.

سرگه از قسمت‌هایی قرائت کرد که برای مسیحیان همهٔ دنیا شناخته شده‌اند. اما آن مطالب برای سلیمان، گولجا و اعضای خانواده‌اش به‌کلی تازگی داشت. سال‌ها به آنها تعلیم داده شده بود که خدایی وجود ندارد و هرگونه عبادت مذهبی در آن دوران غیرقانونی بود. در آن روزها تنها خدایی که آنها در موردش چیزهایی شنیده بودند، الله بود. 

سلیمان و گولجا به دقت به سخنان سرگه گوش می‌دادند. چند روز پیش سارا سخنانی را به‌سرعت و به‌طور متوالی گفته بود، اما درک آنها برای سلیمان و گولجای شگفت‌زده، سنگین بود. این مرتبه چیزهای بیشتری دستگیرشان شد. پس از آن که سرگه سخنان خود را تمام کرد، سلیمان برای مدتی ساکت ماند. اتفاقی در درون او رخ داده بود. آیا ممکن بود خدا با او سخن گفته باشد؟ حدود ده نفر در اتاق حاضر بودند و بسیاری از اعضای خانواده پرسش‌هایی را مطرح کردند. در ذهن سلیمان نیز پرسش‌های زیادی به‌وجود آمده بود، اما او نخست قصد انجام کار دیگری را داشت. او می‌باید اعترافی انجام می‌داد. 

از‌این‌رو، او به کشیش گفت: «برادر سرگه، پیش از آن که شما صحبت را شروع کنید من به بیرون (دستشویی) رفتم، با وجود اینکه آن کار در نظر هر کسی عاری از اشکال است، اما دلیل من در واقع چیز دیگری بود. من بیرون رفتم تا دوربین شما را پیدا کنم و آن را بدزدم. تنها چیزی که مانع کارم شد درهای بستهٔ اتومبیل بود. حال که به صحبت شما گوش دادم، متوجه شدم که دلیل آن اقدام گناهکار‌بودن من است. اگر سخنان شما را درست متوجه شده باشم، گفتید که مسیح در راه من مُرد و دلیل آن اقدام این است که من مردی دروغگو و دزد هستم. این طور است؟»

سرگه که از اعتراف سلیمان شگفت‌زده شده بود و به‌جای تمسخر، با لبخند و تکان‌دادن سر به او پاسخ داد: «درست است سلیمان، این حقیقت در مورد همهٔ ما صدق می‌کند. ما همه گناهکاریم.»

«خُب، من متأسفم، من دعای گناهکار را چند روز پیش، زمانی که سارا از من خواست بر زبان آوردم، اما به واقع در آن هنگام نمی‌دانستم چه می‌کنم! حالا، می‌خواهم عیسی را در دل خود بپذیرم، زیرا به واقع دریافته‌ام که گناهکارم و محتاج بخشایش.»

سلیمان تنها عضو آن خانواده نبود که آن شب توبه کرد. گولجا، خواهر و مادر سلیمان نیز جهت بخشایش گناهان و دریافت نجات دعا کردند. دو نفر از دوستان آن خانواده نیز که در ادامه به جمع آنها پیوسته بودند، دل خود را به مسیح سپردند. 

کشیش سرگه پیش از ترک آنجا به سلیمان گفت: «من فکر می‌کنم خدا در دلم گذاشته است که تو باید خادم او شوی.» او نسخه‌ای از عهدجدید به سلیمان داد و گفت: «تو باید این را بخوانی. سپس از خدا حکمت و توان درک آن را بطلبی و موعظه به مردم را آغاز کنی!»

روز بعد، بیش از چهل نفر در خانهٔ گولجا و سلیمان گرد آمدند. وقتی که گولجا جماعتی را که در آن جا حاضر شده بودند دید، دریافت که زندگی او هرگز همانند سابق نخواهد بود. هفته‌های متمادی مردم برای شنیدن پیغام انجیل و خواندن عهد جدید در خانهٔ سلیمان جمع می‌شدند. آنها سعی کردند تا به اتفاق هم سرود بخوانند. با افزایش تعداد آن گروه، سلیمان به فکر افتاد تا راهی جهت تعلیم‌گرفتن از کتاب مقدس بیابد…

«این داستان ادامه دارد