آغاز طریق دیگری از زندگی

روز بعد، بیش از چهل نفر در خانهٔ گولجا و سلیمان گرد آمدند. وقتی کــه گولجا جماعتی را که در آن جا حاضر شــده بودنــد دید، دریافت که زندگی او هرگز همانند ســابق نخواهد بود. سلیمان مطلب کوتاهی را موعظه کــرد، آن پیغامی روشــن بود. او هنوز قســمت عمده‌ای از کتاب مقدس را نخوانده بود و از آن شناختی نداشت. با این وجود قدرت خدا برای همهٔ افرادی که در آن جا حاضر بودند، ملموس و مشهود بود. ســلیمان فکر می‌کرد که اگر ســارا کمی بیشتر مانده بود برای او بهتر می‌شد، زیرا او چیزهای بسیار بیشتری می‌دانست. 

اما سارا به شهر برگشته بود و سلیمان به غیر از حمایت همسرش در دعا، کمک دیگری نداشــت. با این حال او تنها نبود. روح‌القدس در بین آن جمعِ افزون بر چهل نفر کار می‌کرد و خدا در آن روز آنها را ملاقات کرد. تعدادی از آنها پس از دعا به حضور خدا در نام مسیح، تولد تازه را تجربه کردند و گروهی نیز شفا یافتند. برخی از بیماریهای جسمانی و گروهی نیز از مشکلات روحی رهایی یافتند. 

برخی از حاضران در جلســه پس از اتمام آن، با شور و شوق بسیار به سلیمان گفتند: «تو قدرت خاصی برای شفا داری».

سلیمان سرش را تکان داد و به طرز قاطعی گفت: «نه، من شفادهنده نیستم. سعی من این بوده تا آن چیزی را که خود تجربه کرده‌ام به شما توضیح دهم. آدم، گناه کــرد بنابراین همهٔ ما گناهکاریم. باور کنید که من هرگز کسی را شفا نداده‌ام».

 هفته‌های متمادی مردم برای شنیدن پیغام انجیل و خواندن عهدجدید در خانهٔ ســلیمان جمع می‌شدند. آنها سعی کردند تا به اتفاق هم سرود بخوانند. در ابتدا مجبور بودند که تنها ســرودهای روسی بخوانند، زیرا هنوز هیچ سرودی به زمان محلی آنها ترجمه نشده بود. شاید به همان دلیل هنوز صدای آنها فاقد آن هماهنگی و قدرت بود. اما همان سرودها نیز می‌باید نوای پرستش قلبی نوایمانان در گوش خدا بوده باشد.

چند ماه بعد سلیمان و گولجا صاحب پسری شدند. مادر سلیمان برای مراقبت از بچه به هنگام اوقات کار والدین، به خانهٔ آنها نقل مکان کرد. برنامهٔ زندگی آنها از کار، مســائل روزمرهٔ خانواده و خدمت مملو بود. اما شکرگزاری به سبب حیات جدید در مسیح از برخی نگرانیهایی که به سراغشان می‌آمد فراتر رفته بود. 

با افزایش تعداد آن گروه، ســلیمان به فکر افتاد تا راهی جهت تعلیم گرفتن از کتاب مقدس بیابد. او با کشــیش سرگه مشورت کرد و گفت: 

«تعــداد روزافزونی از مردم در جلســات ما شــرکت می‌کنند و آنها هر نوع پرسشــی از من می‌پرسند. من پاســخ برخی از آن پرسشها را در کتاب مقدس می‌یابم، اما خودم هنوز نوایمانی بیش نیســتم. ای کاش می‌شد که کلام خدا را بیشتر و عمیقتر مطالعه می‌کردم».

سرگه در پاسخ گفت: «ترتیبی خواهم داد که به مدت سه ماه در کالج کتاب مقدس قرقیزستان درس بخوانی. آن جا درسهایی هست که برای نوایمانانی همانند تو تهیه شــده‌اند. فکر میکنی بتوانی خانوادهٔ خود را سه ماه ترک کنی؟»

سرگه تمایل نشان داد تا در زمان غیبت سه ماههٔ سلیمان از خانه، به آنها کمک کند. زمانی که سلیمان در مورد آن ایده با همسرش صحبت کرد، گولجا شــاهد بود که چشــم‌انداز تحصیل تا چه اندازه شوهرش را هیجان‌زده کرده است. بنابراین چگونه می‌توانست مخالفتی نشان دهد؟ او در جایی کامپیوتر درس می‌داد و بسیار مشغول بود، اما مادرشوهرش می‌توانست در غیبت او از بچه مراقبت کند. 

گولجا لبخندزنان به شــوهرش گفت: «تو برو، نگران من نباش، ما به خوبی سر خواهیم کرد».

ســلیمان از آن دورهٔ ســه ماه اســتفادهٔ لازم را برد و چیزی از دست نداد. او تجهیز شــده بود و با شور بیشتری نسبت به قبل بازگشته بود. 

او انجیل را با هر کســی که خواهان شنیدنش بود در میان می‌گذاشت. اتاق نشیمن آنها دیگر نمی‌توانست خیل شرکت‌کنندگان را در خود جا دهد و این در حالی بود که آن اتاق خالی بود و تنها وســیلهٔ موجود در آن قفسهٔ ظروفی بود که در مقابل دیوار قرار داشت. 

کشــیش سرگه بار دیگر به کمک آمد. او آن مرتبه به آنها کمک کرد که خانهٔ بزرگتــری با اتاقی بزرگ بخرند، تا بتوانند از آن برای برگزاری جلسات استفاده کنند. به زودی تعداد شرکت‌کنندگان جلسات سلیمان به حدود ســیصد نفر افزایش یافت. شــاید موفقیــت وی دلیلی برای مشکلات آتی بود. 

«این داستان ادامه دارد