همچون مرده

سلیمان و گولجا از اعضای ایل بزرگی بودند. در آن گوشه از دنیا، شخص نخست نسبت به اعضای ایل خود مسئول است. حدود یک سالی پس از ایمان سلیمان به مسیح، روزی در گردهمایی ایل، سران ایل رو به سلیمان کرده، گفتند: «تو ما را سرافکنده کرده‌ای!» رییس ایل اظهار داشت: «تو خدای روس‌ها را پذیرفته‌ای. چطور این جسارت را کردی؟ مردم ما سرانجام خود را از یوغ روس‌ها آزاد کردند و تو حالا خدای آنها را پذیرفته‌ای! مذهب واقعی مردم ما اسلام است. تو این را می‌دانی! بنابراین ما به تو حق انتخابی می‌دهیم، بین خانوادهٔ خودت و عیسی یکی را انتخاب کن. توجه داشته باش اگر این مسیر احمقانه را ادامه بدهی ما تو را مُرده محسوب خواهیم کرد.»

سلیمان در اثر خشم برافروخته شد و سرش را به زیر انداخته و به نقطه‌ای خیره شد. سرانجام توانست زیر لب بگوید که برای فکر‌کردن نیاز به وقت دارد. آن شب او و گولجا تا سپیدهٔ صبح با هم صحبت کردند. سلیمان بارها‌و‌بارها این پرسش را بدون انتظارِ شنیدن پاسخ، تکرار می‌کرد: «چه کار باید کرد؟ من نمی‌توانم خداوند را انکار کنم، اما از سوی دیگر نمی‌خواهم خانوادهٔ خود را نیز از دست بدهم.»

گولجا در نهایت پیشنهاد کرد و گفت: «چرا به اتفاق دعا نمی‌کنیم که خداوند راه را به ما نشان دهد؟» آنها دعا کردند و به دعا ادامه دادند، سلیمان هفته‌ای را در روزه و دعا به سر برد. جنگی روحانی در درون وی جریان داشت، سرانجام شبی، صدایی در خواب وی را بیدار کرد و به او چنین گفت: «کتاب مقدس خود را بردار و اعمال‌رسولان 31: 74 را بخوان.» سلیمان آموخته بود تا به صدای روح‌القدس گوش گیرد، بنابراین کتاب مقدس را باز کرد و آن قسمت را خواند: «تو را نور امت‌ها ساخته‌ام، تا الی اقصای زمین منشأ نجات باشی.» آن سلیمان را آرام کرد. او دریافت که چه باید کرد. صبح روز بعد در پایان ضرب‌العجل، ایل برای شنیدن پاسخ او جمع شد. سلیمان سه ساعت برای آنها صحبت کرد، او انجیل مسیح را تا آن جایی که می‌توانست به ایشان توضیح داد. تنها پاسخ ایل به او، سکوت و نگاه‌های مملو از نفرت بود.

سرانجام عموی سلیمان سخن آغاز کرد و گفت: «تو دیگر عضو خانوادهٔ ما نیستی.» پیرمرد اظهار کرد: «حال، تو برای ما مرده‌ای بیش نیستی. تو دیگر نمی‌توانی روی کمک و حمایت ما حساب کنی.» سلیمان غمگین شد، اما در عین حال، به‌طرز قدرتمندانه‌ای احیا شده بود. با رشد کلیسایی که سلیمان و گولجا در آن خدمت می‌کردند و انتشار خبر آن در شهر، دیگران نیز به مخالفت با آن برخاستند. رییس گولجا یک روز صبح او را به دفتر کارش فراخواند و به او گفت: «به‌عنوان کارمند دولتی نمی‌توانی برای دولت ما کار کنی و در عین حال دین روس‌ها را بپذیری. تو اخراجی.» برای همهٔ آنها اوضاع دشواری پیش آمده بود… جماعت کلیسایی به‌سرعت رو به کاهش گذاشت و تنها تعداد محدودی از مسیحیان باقی ماندند… آن شب خدا بار دیگر با دل سلیمان صحبت کرد: «هر بار یک قدم بردار و من با تو خواهم بود.» 

«این داستان ادامه دارد»