مشکل با مسئولان دولتی

مشکل با نوکیشان مسیحی به ایل سلیمان محدود نشد. با رشد کلیسایی که سلیمان و گولجا در آن خدمت می‌کردند و انتشار خبر آن در شهر، دیگران نیز به مخالفت با آن برخاستند. رییس گولجا یک روز صبح او را به دفتر کارش فراخواند و به او گفت: «به‌عنوان کارمند دولتی نمی‌توانی برای دولت ما کار کنی و در عین حال دین روس‌ها را بپذیری. تو اخراجی.» گولجا دریافت که هرگونه اعتراض در مورد غیرمنصفانه‌بودن اقدام مزبور، می‌تواند اوضاع را به مراتب بدتر کند. بنابراین او مقهور و دلشکسته اتاق کارش را ترک و به آهستگی به‌سوی خانه حرکت کرد. 

گولجا در حالی که از خیابان منتهی به خانه در گذر بود، زمزمه‌کنان از خود می‌پرسید که حالا چه باید بکنیم؟ اخراج او از کار به معنای ناگوار قطع درآمد خانواده بود. به تازگی سلیمان کم‌و‌بیش تمام وقتش را صرف شبانی کلیسای خانگی‌شان می‌کرد. با وجود اینکه حقوق وی زیاد نبود، اما شاهرگی حیاتی در زندگی آنها به‌شمار می‌رفت و حالا از بین رفته بود. او پسر کوچکش را که برای سلام‌کردن به او نزدیک می‌شد در نزدیکی در منزل بغل کرد و خطاب به سلیمان گفت: «خبر بدی برای تو دارم و سپس با گریه موضوع را به او اطلاع داد.»

آن شب سلیمان، وقتی همگی برای صرف غذا دور سفره نشسته بودند، این طور دعا کرد: «خدایا برای غذایی که به ما بخشیده‌ای تو را شکر می‌کنیم. جهت تدارک غذایمان به تو اتکا می‌کنیم. ما می‌دانیم که تو بر نیازهای ما واقف هستی.»

تعداد دیگری از اعضای کلیسا نیز کار خود را از دست دادند. فرزندان ایمانداران از مدرسه رانده و مستمری‌بگیران تهدید به قطع مستمری شدند. برای همهٔ آنها اوضاع دشواری پیش آمده بود، برخی به سختی تحت فشار بودند. جماعت کلیسایی به‌سرعت رو به کاهش گذاشت و تنها تعداد محدودی از مسیحیان باقی ماندند که ایمان خود را به‌طور آشکار اعتراف می‌کردند. 

ناامیدی اغلب به‌سراغ سلیمان و گولجا نیز می‌آمد. با‌این‌حال آنها هنوز به عیسی چسبیده بودند و در اوقاتی که به‌نظر می‌آمد مشقت در حال غلبه است، به‌سوی او فریاد بر می‌آوردند.

سلیمان شبی، در‌حالی‌که برای یافتن غذای پسرش تلاش می‌کرد به گولجا گفت: «او به ما هشدار داد که پیروی‌اش آسان نخواهد بود. ما نباید از این رخدادها شگفت‌زده شویم. جفا قسمتی از پیروی مسیح است.»

«من با تو خواهم بود»

سه سال از قطع‌شدن ارتباط ایل با سلیمان گذشت. به‌‌نظر می‌رسید که آنها ایدهٔ مُرده‌انگاری وی را جدی گرفته بودند. سلیمان نیز تلاشی برای تجدید ارتباط نمی‌کرد. سپس یک روز صبح صدای خداوند را شنید که بار دیگر با دل او چنین سخن می‌گوید: «تو آن قدر هم که فکر می‌کنی چیز زیادی از دست نداده‌ای.»

سلیمان متوجه موضوع نشده بود. او دعا کرد و گفت: «خداوندا چه می‌خواهی به من بگویی؟» وقتی که آن سخنان اسرارآمیز را با گولجا در میان گذاشت، او نیز تنها می‌توانست حدس‌هایی در مورد مفهوم آن بزند. اما زمان زیادی طول نکشید که آنها مفهوم سخنان خداوند را دریافتند. 

زمانی که مشغول خوردن صبحانهٔ سادهٔ خود، نان و چای بودند، کسی در منزلشان را کوبید. وقتی گولجا در را باز کرد با عمهٔ سلیمان روبه‌رو شد. شوهر عمهٔ سلیمان رییس ایل بود و او همسرش را به آن جا فرستاده بود. او از سلیمان خواست همان هنگام به منزل آنها برود. 

سلیمان که هم دلواپس بود و هم کنجکاو، به همراه عمه‌اش به‌سوی مقصد روان شد. وقتی که به آنجا رسید، تمامی رؤسای ایل جمع بودند. 

صدای خشن عموی او سکوت حاکم را شکست و گفت: «چرا دیگر برای دیدن ما نمی‌آیی؟ بیشتر از سه سال است که تو را ندیده‌ایم.»

سلیمان با خودش فکر می‌کرد که مگر پاسخ روشن نیست؟ اما سعی می‌کرد خود را کنترل کند و چیزی نگوید. 

عمویش گفت: «من پیر شده‌ام و ما تصمیم گرفته‌ایم که از حالا تو رییس ایل باشی.»

سلیمان نفس عمیقی کشید. رییس ایل؟ او نمی‌توانست به گوش‌هایش اعتماد کند. آیا او خواب می‌دید؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا این مردم نظر خود را عوض کرده بودند؟ 

در همان هنگام سلیمان سخنانی را که آن روز صبح خداوند به او فرموده بود، دریافت. او فهمید که خداوند در آن موضوع دخالت کرده است. سه سال پیش، او ایل خود را به‌خاطر خداوند ترک کرده بود و آن تصمیم هزینهٔ سنگینی برای او در بر داشت. او و گولجا هر دو ایل خود را از دست داده بودند. آنها بدون حمایت ایلشان در کشمکش و تقلایی دشوار بودند. حال خدا آنچه را که سلیمان پیشتر به‌خاطر او رها کرده بود به وی باز می‌گرداند. 

آن شب خدا بار دیگر با دل سلیمان صحبت کرد: «هر بار یک قدم بردار و من با تو خواهم بود.» در روزها و ماه‌های بعد، سلیمان اغلب این سخنان را به یاد می‌آورد. 

از ایمان سلیمان چهار سال می‌گذشت، اما مشکل به مراتب سخت‌تری پدیدار شد. سه نفر از اعضای کلیسا بازداشت شدند. سپس مأموران محلی به سراغ سلیمان آمدند… آنها سه مأمور پلیس بودند… پسر سلیمان می‌گریست و بچه‌ای که در آن هنگام در شکم گولجا بود به شدت تکان می‌خورد…

«این داستان ادامه دارد»