«برایم دعا کن!»

از ایمان سلیمان چهار سال می‌گذشت. او از مصالحهٔ ایل خود شگفت‌زده شده بود، اما مدت زمان زیادی نگذشت که مشکل به مراتب سخت‌تری پدیدار شد. به‌طور ناگهانی از آن تعداد ایماندارانی که در کلیسا باقی مانده بودند، سه نفر بازداشت شدند و مأموران محلی به سراغ سلیمان نیز آمدند. 

آن بعدازظهر، سلیمان و گولجا از شدت گرمای هوا در منزل پناه گرفته بودند و در خانهٔ خود که نمایی از آجر نارنجی و گچ داشت استراحت می‌کردند. اما ناگهان از صدای خشنی که ناشی از کوبیدن سختِ در آهنی حیاط بود، بیدار شدند. سلیمان در حالت خواب و بیداری به حیاط رفت تا در را باز کند، اما وقتی به‌سوی خانه برگشت سه مأمور پلیس او را همراهی می‌کردند. یکی از آنها ضمن اشاره به قفسهٔ ظروف اتاق پذیرایی گفت: «آن را باز کنید!» وقتی پلیس متوجه نسخه‌هایی از عهدجدید به زبان محلی و تعدادی کتاب مقدس روسی شد، با عصبانیت آنها را برداشت. 

یکی دیگر از مأموران در‌حالی‌که به شکلی برافروخته به چند برگ کاغذ که سرودهایی بر آنها نوشته شده بود، نگاه می‌کرد پرسید: «اینها چه هستند؟»

سلیمان پاسخ داد: «اینها سرودهای ما هستند.» او انتظار داشت که دستِ‌کم آنها را برندارند. سلیمان در همان حال گولنرا، خواهر لنگ و علیل کلیسایشان را در ذهنش داشت، کسی که آن سرودها را سروده بود و هر یک از آنها را به زحمت با دست تکثیر کرده بود. 

سلیمان به آرامی دعا کرد و گفت: «ای خداوند مراقب کلامت باش.» اما آن مردان تمام کتب و اوراق سرود را برداشتند. یکی از آنها رو به سلیمان کرد و با خشونت بازویش را گرفت و گفت: «تو بازداشتی! با ما می‌آیی.»

گولجا شاهد تمام ماجرا بود، او از ترس نفسش را در سینه حبس کرده بود و جرأت دخالت‌کردن نداشت.

یکی از آن مردان بر سر گولجا داد زد و گفت: «نباید از اتفاقاتی که افتاده کسی را باخبر کنی، وگرنه می‌آییم و تو را هم با خودمان می‌بریم.» وقتی برای خداحافظی وجود نداشت، از این رو سلیمان به گفتن «گولجا برایم دعا کن!» بسنده کرد. این را نیز زمانی بر زبان آورد که مأموران او را بیرون می‌بردند. پسر سلیمان می‌گریست و بچه‌ای که در آن هنگام در شکم گولجا بود، به‌شدت تکان می‌خورد. مادر و پسر در سکوت؛ شاهد بردن سلیمان بودند. 

 سخت‌ترین امتحان گولجا سر رسیده بود. حالا او همسرش را همراه نداشت، شغلش را از دست داده بود و پس‌اندازی نیز نداشت. آنچه اوضاع را بدتر ‌کرد این بود که با انتشار خبر دستگیری سلیمان، اعضای کلیسای خانگی نیز از شدت ترس به کمک وی نیامدند. 

«برایم دعا کن»، آخرین جمله‌ای بود که گولجا از سلیمان شنیده بود. از‌این‌رو، او صبح، بعد‌ازظهر و شب‌هنگام برای سلیمان دعا می‌کرد. حتی برخی مواقع در اواسط شب نیز بیدار می‌شد و برای شوهرش دعا می‌کرد. او بیدار‌شدن و دعا را نشانه‌ای مبنی بر نیاز سلیمان به دعا تلقی می‌کرد. 

سلیمان چهار مرتبه در دادگاه‌های مختلف حاضر شد، اما گولجا اجازهٔ حضور در هیچ یک از دادرسی‌ها را نیافت. در نهایت مسئولان به وی اطلاع دادند که امکان دارد که او دیگر هرگز شوهرش را نبیند. گولجا تهدیدهای آنها را باور نمی‌کرد. از همان هنگامی که مأموران سلیمان را از خانه بیرون بردند، به‌نوعی وعده‌ای از خداوند یافته بود مبنی بر این که او اجازهٔ کشتن شوهرش را به آنها نخواهد داد. او مطمئن بود که روزی سلیمان بر می‌گردد……چرا کسی به دیدن من نمی‌آید؟ شنیده‌ام برادرانی از کلیسای ما که بازداشت شده بودند، آزاد شده‌اند. می‌توانم درک کنم که آنها نمی‌توانند اینجا به ملاقات من در این زندان بیایند، اما دیگران چه؟… چرا سرگه نمی‌آید؟ امروز بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارم که با او صحبت کنم… 

«این داستان ادامه دارد»