«برایم دعا کن!»

… سرانجام به گولجا اجازهٔ ملاقات داده شد، او سلیمان را بسیار افسرده و غمگین یافت. او از گولجا پرسید: «چرا کسی به دیدن من نمی‌آید؟ شنیده‌ام برادرانی از کلیسای ما که بازداشت شده بودند، آزاد شده‌اند. می‌توانم درک کنم که آنها نمی‌توانند اینجا به ملاقات من در این زندان بیایند، اما دیگران چه؟ چرا کشیش سرگه و دیگر برادران از کلیسا به دیدنم نیامده‌اند؟ متوجه نمی‌شوم! 

بدون تردید سی مایل فاصلهٔ زیادی برای ملاقات برادری در بند نیست. چرا سرگه نمی‌آید؟ امروز بیش از هر زمان دیگری احتیاج دارم که با وی صحبت کنم.»

گولجا پاسخی نداشت. هر دوی ایشان تصور می‌کردند که تمام دوستان و آشنایان از دستگیری سلیمان مطلع‌اند. ظاهراً دیگران او را خیلی راحت فراموش کرده بودند. 

سلیمان در مورد شرایط زندان چیز زیادی نگفت، اما گولجا دریافت که او در آن جا در زحمت است. صورتش فرورفته به‌نظر می‌آمد، چشمان بادامی قهوه‌ای رنگش گود افتاده بودند، سلیمان رنگ‌‌پریده به‌نظر می‌آمد. مشخص بود که امکان شست‌و‌شوی خود را ندارد، موهایش کثیف بود و از بدنش بوی بدی به مشام می‌رسید. گولجا تنها پس از آزادی سلیمان از زندان دریافت که او را در زندانی انفرادی به مساحت یک متر مربع نگه می‌داشتند. در آنجا هیچ تشکی برای خوابیدن وجود نداشت و تنها تکه‌ای نان خالی و آب به او می‌دادند.

اوضاع سلیمان دل گولجا را شکست، اما سعی نکرد که در آن باره با وی صحبتی داشته باشد. نگهبانی در آن جا ایستاده بود و به دقت به سخنان آنها گوش می‌داد. 

در آن دوره گولجا تحت فشار اقتصادی قرار داشت. پرداخت بیمهٔ اجتماعی آنها قطع شد. لباس‌های او پاره بودند. در همان حین با رشد پسرش، لباس‌های او نیز بسیار کوچک و تنگ شده بود، اما گولجا کاری از دستش بر نمی‌آمد. افزون بر این، او باردار بود، اما تمام موادی غذایی ذخیره شده را برای پسرش مصرف می‌کرد و خودش تنها به یک وعده غذا در طول روز بسنده می‌کرد. از بخت خوب آنها، فصل تابستان فرا رسیده بود و باغچهٔ کوچک آنها سبزی و میوه برایشان به بار آورده بود. گولجا مقداری از فرآورده‌های آن را می‌فروخت تا دیگر نیازمندی‌های خانواده را تأمین کند. با‌این‌حال، با وجود تلاش سخت گولجا، شب‌هایی وجود داشت که آنها کمابیش چیزی برای خوردن نداشتند. 

گولجا در این باره به دوستانش گفت: «اگرچه اوضاع بد تغییری نکرده بود، اما حضور عیسی در آنجا بسیار محسوس بود.»

یک روز صبح، زمانی که گولجا برای فروختن مقداری از محصولات باغچه به سمت بازار می‌رفت، ناگهان مردی از پشت به وی نزدیک شد و سبد سنگین را از دستش گرفت. در همان حال که گولجا نزدیک بود از ترس فریاد بکشد، برگشت و با صورت خندان شوهرش روبه‌رو شد. خدا در انجام وعده‌ای که در دل گولجا در قبال حفظ شوهرش نهاده بود، امین بود. سلیمان سالم و سلامت در خانه بود. شلوار مشکی وی کثیف و پاره و پیراهنش رنگ‌و‌رو‌رفته بود. سلیمان می‌بایست متحمل دو ماه زندان خانگی نیز می‌شد، اما در نهایت آن هم به پایان رسید. 

روزی سلیمان شکایت‌کنان به گولجا گفت: «من هنوز هم نمی‌فهمم که چرا کسی به دیدن من به زندان نیامد! چرا نیامدند؟» به‌نظر می‌رسید که این پرسش هنوز او را می‌آزارد.

گولجا در پاسخ گفت: «شاید کسی از این موضوع اطلاع نداشته است. شاید برادران ترسیده‌اند از طریق تلفن اطلاع‌رسانی کنند، می‌دانی که به تلفن نمی‌شود اعتماد کرد؛ چون چند نفر به صحبت‌های تلفنی گوش می‌دهند. به‌خاطر داشته باش که اغلب آنها نیز دستگیر شده بودند، لذا بی‌تردید می‌باید تهدید شده باشند.»

روزی اتومبیلی در مقابل منزل آنها توقف کرد و سه چهرهٔ آشنا در آن دیده شدند. کشیش سرگه سلیمان را به آغوش کشید و گفت: «برادر سلیمان، از دیدنت بسیار خوشحالم.» دیگران نیز که به همان اندازه مسرور شده بودند، گفتند: «چرا کسی در مورد تو به ما خبر نداد؟ ما همین هفته شنیدیم که تو در زندان بوده‌ای! شما فقط سی مایل از ما دور هستید، اما ما اطلاعی از اوضاع شما نداشتیم. شما می‌باید از این که به دیدنتان نیامدیم، ناراحت شده باشید.»

سرانجام سلیمان تمامی دردها و ناامیدی‌هایی را که در چند ماه گذشته متحمل شده بود با آنها در میان گذاشت. سلیمان در حین صحبت دریافت که هیچ‌یک از دوستانش به دلیل ترس از بدتر‌شدن اوضاع یا به خطر‌انداختن دیگران در مورد زندانی‌شدن وی تلفنی صحبتی نکرده بودند. 

روزهای بهتری از راه رسیدند. اندکی پس از بازگشت سلیمان به خانه، گولجا دومین بچهٔ خود را به دنیا آورد و پیش از پایان سال بار دیگر باردار شد. خانوادهٔ کوچک آنها به‌سرعت رشد می‌کرد. 

… اما پس از آزادی نیز مخالفت و تهدید، بیش از حد انتظار ادامه داشت… سلیمان اغلب به مرکز پلیس احضار می‌شد، حتی شهردار شهر نیز دشمن آن کلیسا بود. روزی او به سلیمان گفت: «تو سگ کثیفی هستی! از امروز من بر ضد تو اعلان جنگ می‌کنم و تا روزی که کلیسای اینجا از بین نرود از مبارزه باز نخواهم ایستاد.»

«این داستان ادامه دارد»