«برایم دعا کن!»

تهدیدهای مداوم

متأسفانه آزادی سلیمان، پایان مشکلات آن کلیسای کوچک نبود و مخالفت و تهدید، بیش از حد انتظار ادامه داشت. برخی مواقع مسئولان دولتی و اوقاتی دیگر خانواده‌های نوایمانان عامل جفا بودند. تهدید، اذیت و بدرفتاری ادامه یافت. سلیمان و گولجا دعا و از خدا تقاضا کردند تا مداخله کند و ایشان را محافظت فرماید.

سلیمان اغلب به مرکز پلیس احضار می‌شد و مسئولان به او می‌گفتند: «ما از تو می‌خواهیم که اینجا را ترک کنی. در این جا، جایی برای مسیحیان وجود ندارد. چرا به پایتخت نمی‌روی؟»

سلیمان در پاسخ می‌گفت: «برای این که خدا به من گفته که کارش در این جا پایان نیافته است.»

حتی شهردار شهر نیز دشمنی خاصی با آن کلیسای جوان داشت. روزی او نزد سلیمان آمد و به وی گفت: «تو سگ کثیفی هستی! از امروز من بر ضد تو اعلان جنگ می‌کنم و تا روزی که کلیسای اینجا از بین نرود از مبارزه باز نخواهم ایستاد.»

مرد دیگری تهدید کرد که خانهٔ سلیمان را به آتش خواهد کشید. حتی بچه‌های مسیحی نیز مورد اذیت واقع می‌شدند. یک روز بعدازظهر، مدیر مدرسه، دخترِ برادرِ سلیمان را فرا خواند. او وی را تهدید کرد و گفت: «اگر به سلیمان، عمویت، نزدیک شوی تو را از مدرسه بیرون می‌کنم.»

در همین حین، کلیسای خانگی سلیمان و گولجا بار دیگر رشد خود را از سر گرفت به‌طوری که افراد بیشتری به شناخت حقیقت نائل می‌آمدند. حال ایمانداران با اعضای خانواده و دوستانشان از کارهای خداوند سخن می‌گفتند و آنها را به جلسات دعوت می‌کردند. هشت‌سال از نخستین باری که انجیل در آنجا موعظه شده بود می‌گذشت و تعداد مسیحیان شهر حداقل به دویست نفر می‌رسید. بیشتر آنها بین بیست تا سی سال بودند. از آن جایی که جمع‌شدن آن تعداد از افراد در یک محل توجیه امنیتی نداشت، آنها در گروه‌های کوچک چهل‌نفره در بین بوته‌های خاردار؛ بیرون از شهر با یکدیگر ملاقات می‌کردند. 

دولت به آنها اجازهٔ ثبت کلیسایشان را نمی‌داد، از این رو گردهمایی‌های آنها غیرقانونی تلقی می‌شد. با‌این‌حال، مردان کلیسا، هر شب قانونی یا غیرقانونی برای دعا با یکدیگر جمع می‌شدند.

سرود گولجا

در بعدازظهر یک روز تابستانی در سال 2004، مردی جوان برای صحبت با سلیمان به منزل او آمد. او به‌طور جدی در جستجوی مفهوم زندگی بود و پرسش‌های زیادی در ذهن داشت. در نهایت جرأت به خرج داد و جهت دریافت ایمان مسیحی مسائلی را مطرح کرد. وقتی سلیمان در حال بیان انجیل بود، به‌نظر می‌رسید که هر کلمه بر زمینی حاصلخیز می‌افتد. روح‌القدس به شکل کاملی دل آن مرد جوان را آماده ساخته بود. لذا همان روز او دعا کرد که به واسطهٔ مسیح، خدا گناهان او را بردارد و به وی تولدی تازه بخشد. 

متأسفانه هیجان آن مرد جوان بسیار زیادتر از آن چیزی بود که بتواند آن اخبار را از پدرش پنهان کرده و آن را به گونه‌ای ملایم منتقل سازد. پدر از شنیدن خبر مربوط به ایمان پسرش، نه تنها در شادی وی شریک نشد، بلکه از شدت عصبانیت دیوانه شد. او برای یافتن تعدادی هم‌فکر بیرون رفت و در پیدا‌کردن شماری مرد عصبی- هیجانی که ضمن تنفر از مسیحیان، باور داشتند آن سگان مسیحی شهرشان را آلوده کرده بودند، دچار مشکلی نشد. آنها در حالی قصد برخورد با کُفار محل را داشتند که همگی بسیار عصبی و همچنین مست بودند. 

وقتی که سلیمان متوجه داد و فریاد و ناسزاگویی تعدادی در بیرون خانه‌اش شد، دریافت که مشکل بزرگی در حال شکل‌گیری است. لذا گوشی تلفن را برداشت و به آرامی از رهبران کلیسایش خواست که برای کمک به وی به‌سرعت به منزلش بیایند. گولجا که از ترس بر خود می‌لرزید. او به همراه بچه‌ها در اتاق‌خواب پنهان شده بود. فرزند کوچک او فقط شش ماهه بود و گولجا به‌شدت حس درماندگی و بیچارگی می‌کرد. تمام آن چیزی که او می‌توانست انجام دهد دعا بود…….سلیمان صحبتی را که پیشتر با یکی از مأموران محلی داشت، به‌یاد آورد: «به تو هشدار می‌دهم که در صورت ادامهٔ فعالیت‌های مسیحی‌، آسیب‌های جدی متوجه خانواده‌ات خواهد شد. من تنها در مورد تو صحبت نمی‌کنم، بلکه منظورم زن و فرزندانت است!»…      

«این داستان ادامه دارد»