«برایم دعا کن!»

سرود گولجا

…«خداوند عیسی، خواهش می‌کنم!» او بارها گریه‌کنان دعا کرد و گفت: 
«فرشتگانت را بفرست و از ما محافظت فرما.»

چند دقیقه بعد دوستان مسیحی ایشان از راه رسیدند، آنها بدون اینکه هویت خود را آشکار سازند، از میان جماعتی که خانه را محاصره کرده بودند راه خود را گشوده و به سلیمان نزدیک شدند. تمامی مسیحیان با هماهنگی سریع و با استفاده از شیوه‌ای ماهرانه پنهان شدند و سلیمان را نیز در مکانی دور از دسترس پنهان کردند. جماعت مهاجم که همگی مست و سردرگم بودند به تدریج در تاریکی شب متفرق شدند.

یکی از آنها در‌حالی‌که تأثیر الکل بر لحن صحبتش به‌طور کامل مشهود بود گفت: «فکر نکن که این قضیه تمام شده است، ما برمی‌گردیم و خانه‌ات را می‌سوزانیم.»

پس از آن رخداد، سلیمان به صحبتی که پیشتر با یکی از مأموران محلی داشت، فکر می‌کرد. در آن ملاقات مأمور پلیس به او گفته بود: «بار دیگر به تو هشدار می‌دهم که در صورت ادامهٔ فعالیت‌های مسیحی، آسیب‌های جدی متوجه خانواده‌ات خواهد شد. من تنها در مورد تو صحبت نمی‌کنم، بلکه منظورم زن و فرزندانت است!»

اکنون زمان صحبتی جدی با کشیش سرگه فرا رسیده بود. سلیمان با او تماس گرفت و کل رخداد را برای او نقل کرد. سرگه در پاسخ گفت: 

«من خیلی زود آن جا خواهم بود و برادر ذاکر و دیگران را نیز همراه خواهم آورد.» سرگه و دیگران از راه رسیدند و پس از بحث و تبادل نظر پیرامون آن رخدادها، تصمیم گرفتند که گولجا و بچه‌ها برای مدتی آنجا را ترک کرده و در مکان دیگری زندگی کنند. سلیمان نیز جهت رهبری کلیسا و طلب هدایت الهی، دستِ‌کم به‌طور موقت آن جا باقی بماند. 

بنابراین، گولجا با دلی اندوه‌بار وسایل اندک خود و بچه‌ها را جمع کرده و وسایل شوهرش را به کناری نهاد. او کاری از دستش بر نمی‌آمد. با خود فکر می‌کرد که آیا آنها بار دیگر موفق به دیدار هم خواهند شد؟

سلیمان با چهره‌ای اندوه‌بار و نامطمئن همسرش را برای خداحافظی بوسید و گفت: «گولجا، خیلی دوستت دارم، چطور اجازه دهم که شما به تنهایی از اینجا بروید! نگهداری از شما وظیفهٔ من است.»

گولجا در حالی که تمام جسارت خود را جمع کرده بود، پاسخ داد: «توجه و مراقبت از ایمانداران نیز وظیفهٔ توست، سلیمان عزیز ما هر دو می‌دانیم که این هزینه‌ای است که ما می‌باید برای پیروی از عیسی بپردازیم. پس باید شاکر باشیم که شایستگی این زحمات را یافته‌ایم.»

سلیمان، در‌حالی‌که به یکدیگر می‌نگریستند اشک از چشمان هر دو سرازیر بود، به آهستگی گفت: «حق با توست گولجا، ما لایق این زحمات شمرده شده‌ایم. پس قول بدهیم هر چه که رخ دهد و در هر وضعیتی، نزدیک عیسی باقی بمانیم.» گولجا تمام سعی خود را کرد تا لبخندی بر لب آورد و سپس گفت: «من قول می‌دهم…» در همان حال که گولجا و بچه‌ها به‌سوی آینده‌ای نامعلوم در حرکت بودند، گولجا سخنان سلیمان را به‌یاد می‌آورد. در حقیقت، آنها همچون سرودی در ذهن او سراییده می‌شدند:

هر چه رخ دهد،
هرگز فراموش نکن که او همواره همراه ماست. 

گولجا در دل خود می‌دانست که سخنان سلیمان حقیقت است و با وجود آن مشکلات، روح او خیزش دگرباره‌ای یافت. حضور خداوند در دورهٔ زندانی‌شدن سلیمان، او را همراهی کرده بود. او در نیک و بد زندگی همراه آنها بود. حال نیز خداوند با او و بچه‌ها است. از‌این‌رو، گولجا تصمیم گرفت که دیگر هرگز در مورد همراهی خداوند با خود در آینده شک نکند. او می‌خواست صرف‌نظر از این که در آینده چه چیزی واقع خواهد شد در رابطه‌ای نزدیک با عیسی باشد.

ای خداوند! ای قوت من! تو را محبت می‌نمایم.
با قوت تو،
بر کوه‌ها قدم می‌گذارم و از دره‌ها می‌گذرم.
ای خداوند! ای قوت من! تو را محبت می‌نمایم.

در قسمت بعدی داستان «سلام» را آغاز خواهیم کرد، زنی اهل کشور اریتره. سرانجام، پس از سی سال کشمکش برای جدایی از اتیوپی، که جنگ مرزی دو سال و نیمه‌ای را نیز به دنبال داشت، کشور کوچک افریقایی اریتره در سال ۲۰۰۰ به آرامش رسید، اما در ماه مه ۲۰۰۲ تمامی کلیساهای فرقه‌های مستقل پروتستان به دستور دولت بسته شدند و آن گروه از مسیحیان از عبادت دسته‌جمعی حتی در خانهٔ خود نیز بازداشته شدند…

«این داستان ادامه دارد»