نان روزانه

کلام امروز: اول سموئیل ۱۷:‏۱-‏۳۰ | مطالعهٔ کتاب مقدس: مزمور ۳۷لوقا ۲۳:‏۵۶ب تا ۲۴:‏۱۲

ما آن لحظۀ حیاتی را از دست داده‌ایم، آن لحظه که راوی به معرفی قهرمانش می‌پردازد، آن جوان زرین تاریخ اسرائیل، با چشمانی زیبا و خوش‌سیما (اول سموئیل ۱۶:‏۱۲). با وجود تأکید خدا بر اینکه این بار فقط به دل شخص خواهد نگریست، دومین فردی که انتخاب می‌کند، از قضا بسیار زیباست. همانطور نیز که گفته شده، وی اهل موسیقی هم بوده، و گوشۀ دنجی نیز در کنار شائول یافته بود. امروز که با او برخورد می‌کنیم، گویی نخستین بار است. مشخص است که نمی‌شد داوود را فقط در یک مرحله وارد ماجرا ساخت. در این بخش از روایت، داوود هنوز مسؤول گوسفندان خانواده‌اش بود، و هنوز با شائول ملاقات نکرده بود. راوی زیرک ما، با زبردستی، میان این دو دست به مقایسه می‌زند. اگر شائول خود را در میان اسباب‌ها مخفی ساخت، داوود اسباب خود را در آنجا رها کرد تا بتواند سبک‌بال، از میدان نبرد کسب خبر کند. نخستین سخنان داوود نکات بسیاری را روشن می‌سازد؛ او می‌خواست در راه خدا بجنگد، و پاداشی هم مطالبه می‌کرد. اما بعد از گفتگویی جسورانه، همان پسر بدخلق می‌شود: «من فقط یک سؤال کردم. همین!» به این شکل، شاید کریزماتیک‌ترین، شگفت‌انگیزترین و پیچیده‌ترین شخصیت در ماجراهای عهدقدیم معرفی می‌شود. در اینجا، صحنه برای شخصیتی آکنده از روحیۀ قهرمانی و سرسپردگی آماده می‌شود، کسی که به‌واسطۀ ضعف‌های جدی شخصیتی آسیب می‌بیند. اما البته نباید انتظار داشته باشیم که شخصی که خدا انتخاب می‌کند، از هر لحاظ کامل و بی‌نقص باشد. اگر بود، دیگر چه امیدی برای ما وجود می‌داشت؟

دعای امروز

ای خداوندگار قادر مطلق، و ای خدای ابدی،
استدعا می‌کنیم دلها و بدن‌هایمان را
تقدیس نمایی و بر آنها حاکم باشی،
و آنها را در مسیر احکام و فرامینت هدایت بفرمایی،
تا از طریق حفاظت بس نیرومندانه‌ات،
در این دنیا و تا به ابد،
در بدن و در روح، محفوظ باقی بمانیم؛
به‌واسطۀ خداوندگار و نجات‌دهندۀ ما، عیسای مسیح،
که با تو زنده است و سلطنت می‌کند،
در اتحاد با روح‌القدس،
یک خدا، اکنون و تا ابدالآباد.

مطالعهٔ کتاب مقدس

اول سموئیل ۱۷:‏۱-‏۳۰

و اما فلسطینیان لشکریان خود را برای نبرد گرد آورده، در سوکویِ یهودا جمع شدند، و در اِفِس‌دَمیم، جایی میان سوکو و عَزیقَه، اردو زدند. شائول و مردان اسرائیل نیز گرد آمده، در وادی اِیلاه اردو زدند و در برابر فلسطینیان صف آراستند. فلسطینیان در یک طرف بر کوهی ایستادند و اسرائیلیان در طرف دیگر بر کوهی، و دره‌ای در میانشان بود. از اردوی فلسطینیان پهلوانی بیرون آمد جُلیات نام، اهل جَت، که قامتش شش ذِراع و یک وجب بود. کلاهخودی برنجین بر سر داشت و به تن‌پوشی از زره به وزن پنج هزار مثقال برنج ملبس بود. بر پاهایش ساق‌بندهایی برنجین داشت و زوبینی برنجین میان دو کتفش آویخته بود. چوب نیزه‌اش همچون نَوَردِ بافندگان و سر نیزه‌اش ششصد مثقال آهن بود. سپردارش نیز پیشاپیش او می‌رفت. جُلیات ایستاده، به بانگ بلند صفوف اسرائیل را خطاب کرد و گفت: «چرا بیرون آمده، برای نبرد صف‌آرایی کرده‌اید؟ آیا من فلسطینی نیستم و شما خادمان شائول؟ پس حال مردی برای خود برگزینید تا نزد من آید. اگر توانست با من بجنگد و مرا بکُشد، ما بندگان شما خواهیم شد. اما اگر من بر او غالب آمدم و او را کشتم، شما بندۀ ما خواهید بود و ما را خدمت خواهید کرد.» آن فلسطینی افزود: «من امروز صفوف اسرائیل را به چالش می‌کشم! کسی به من بدهید تا با هم بجنگیم.» شائول و همۀ اسرائیلیان با شنیدن سخنان آن فلسطینی به وحشت افتادند و بسیار ترسیدند. و اما داوود پسر مردی بود یَسا نام اهل اِفراتَه، از بِیت‌لِحِمِ یهودا. یَسا هشت پسر داشت و در زمان سلطنت شائول، پیر و سالخورده بود. سه پسر بزرگتر یَسا از پی شائول به جنگ رفته بودند. نامهای سه پسر او که به جنگ رفته بودند چنین بود: نخست‌زادۀ او اِلیاب، پسر دوّم اَبیناداب، و پسر سوّم شَمَّه. داوود کوچکترین بود. سه پسر بزرگتر از پی شائول رفتند، اما داوود از نزد شائول آمد و شد می‌کرد تا گوسفندان پدرش را در بِیت‌لِحِم بچراند. آن فلسطینی چهل روز، صبح و شام بیرون می‌آمد و خود را نشان می‌داد. روزی یَسا به پسرش داوود گفت: «یک ایفَه از این غَلۀ برشته و این ده قرص نان را گرفته، بی‌تأمل برای برادرانت به اردوگاه ببر. این ده تکه پنیر را نیز برای فرماندۀ هزارۀ ایشان ببر و از سلامتی برادرانت جویا شو و از ایشان خبری بیاور.» شائول و برادران داوود همراه با همۀ مردان اسرائیل در وادی ایلاه در حال نبرد با فلسطینیان بودند. داوود بامدادان برخاسته، گله را به چوپانی سپرد و طبق فرمان یَسا آذوقه برگرفته، روانه شد. چون به اردوگاه رسید، لشکریان نعره‌کشان به سوی میدان جنگ بیرون می‌رفتند. اسرائیلیان و فلسطینیان لشکر در برابر لشکر، صف آراسته بودند. داوود آنچه داشت به دست نگاهبان اسباب سپرد و به سوی صفوف دویده، رفت و جویای احوال برادران خود شد. در همان حال که با ایشان سخن می‌گفت، اینک آن پهلوان فلسطینیِ جَتی، جُلیات نام، از میان صفوف فلسطینیان بیرون آمده، همان سخنان را تکرار کرد، و داوود شنید. مردان اسرائیل جملگی با دیدن او بسیار ترسان شده، از برابرش گریختند. آنان می‌گفتند: «آیا این مرد را که بیرون می‌آید، می‌بینید؟ به‌یقین بیرون می‌آید تا اسرائیل را به چالش کشد. پادشاه به مردی که او را بکشد، ثروتی عظیم خواهد بخشید و دختر خود را به او به زنی خواهد داد. خاندان پدرش را نیز در اسرائیل از پرداخت مالیات معاف خواهد کرد.» داوود از مردانی که کنارش ایستاده بودند، پرسید: «برای مردی که این فلسطینی را بکشد و این رسوایی را از اسرائیل برگیرد، چه خواهد شد؟ زیرا این فلسطینی نامختون کیست که لشکریان خدای زنده را به چالش کشد؟» پس آنان همان سخنان را برای داوود بازگفتند که: «برای کسی که او را بکشد، چنین و چنان خواهد شد.» و اما اِلیاب، برادر بزرگ داوود شنید که او با آن مردان سخن می‌گوید. پس بر او خشم گرفته، پرسید: «برای چه به اینجا آمدی؟ آن گوسفندان کم‌شمار را در بیابان نزد که نهادی؟ من از گستاخی و شرارتِ دل تو آگاهم؛ تو تنها به تماشای جنگ آمده‌ای!» پس از اِلیاب روی به جانب دیگری گردانید و همان سخن را گفت، و لشکریان نیز او را چون پیشتر پاسخ دادند.

مزمور ۳۷

به سبب بدکاران خویشتن را مکدّر مساز، و بر ستمکاران حسد مبر؛ زیرا چون علف، زود می‌پژمرند، و چون گیاه سبز، خشک می‌شوند. بر خداوند توکل نما و نیکویی کن؛ در زمین ساکن باش و امانت را بپرور! از خداوند لذت ببر، و او مراد دلت را به تو خواهد داد. راه خود را به خداوند بسپار، و بر او توکل کن، که او عمل خواهد کرد. او پارساییِ تو را همچون نور، تابان خواهد ساخت، و حقانیت تو را، چون آفتابِ نیمروز. در حضور خداوند آرام باش، و صبورانه انتظار او را بکش! به سبب آنان که در راههای خویش کامرانند، و نقشه‌های پلید خود را به اجرا درمی‌آورند، خویشتن را مکدر مساز! از خشم بازایست و غضب را ترک نما! خویشتن را مکدر مساز، که جز به شرارت نمی‌انجامد. زیرا که بدکاران منقطع خواهند شد، اما منتظران خداوند زمین را به میراث خواهند برد. پس از اندک زمانی، دیگر شریری نخواهد بود؛ و هرچند او را بجویی، یافت نخواهد شد. اما حلیمان وارث زمین خواهند شد، و از فراوانی سلامتی لذت خواهند برد. شریران بر پارسایان دسیسه می‌کنند و بر ایشان دندان به هم می‌سایند؛ اما خداوند بر شریران می‌خندد، زیرا می‌بیند که روز ایشان فرا می‌رسد. بدکاران شمشیر از نیام برمی‌آورند و کمان را برمی‌کشند، تا فقیران و نیازمندان را به زیر افکنند و راستروان را از دم تیغ بگذرانند. اما شمشیرهای آنها به قلب خودشان فرو خواهد رفت، و کمانهایشان خواهد شکست. اندک داراییِ یک پارسا بهتر است از ثروت شریرانِ بی‌شمار؛ زیرا بازوی شریران خواهد شکست، اما خداوند پشتیبان پارسایان است. خداوند از روزهای راستان آگاه است، و میراث ایشان جاودانه خواهد بود. آنان در زمان بلا سرافکنده نخواهند شد؛ و در زمان قحطی سیر خواهند گشت. اما شریران هلاک خواهند شد، و دشمنان خداوند همچون زیبایی چمنزارها محو خواهند گردید، آری، همچون دود محو خواهند شد. شریر قرض می‌گیرد و بازپس نمی‌دهد، اما پارسا با گشاده‌دستی می‌بخشد؛ آنان که خداوند برکتشان دهد، زمین را به میراث خواهند برد، ولی کسانی که لعنتشان کند، منقطع خواهند شد. اگر خداوند راه کسی را خوش بدارد، گامهایش را استوار می‌سازد؛ هرچند بیفتد، نقشِ بر زمین نخواهد شد، زیرا خداوند دستش را می‌گیرد. من جوان بودم و اینک سالخورده‌ام، با این همه، هرگز پارسایی را ندیده‌ام که وانهاده شده باشد و نه فرزندانش را که گدای نان شوند. همواره گشاده‌دست است و قرض‌دهنده، و فرزندانش مایۀ برکتند. از بدی روی بگردان و نیکویی کن؛ آنگاه تا به ابد سکونت خواهی یافت. زیرا خداوند عدالت را دوست می‌دارد و سرسپردگان خود را ترک نخواهد کرد. آنان تا به ابد محفوظ خواهند بود، اما نسل شریران منقطع خواهند شد. پارسایان زمین را به میراث خواهند برد و تا به ابد در آن سکونت خواهند کرد. دهان پارسا حکمت را بیان می‌کند، و زبانش به عدالت سخن می‌گوید. شریعتِ خدایش در دل اوست، و پاهایش نمی‌لغزد. شریر به کمین پارسا می‌نشیند، و قصد جان او دارد؛ اما خداوند او را به دست وی وانمی‌گذارد، و چون به محاکمه کشیده شود، نخواهد گذاشت محکوم گردد. منتظر خداوند باش و طریق او را نگاه دار، که تو را به وراثت زمین سرافراز خواهد ساخت، و چون شریران منقطع شوند، به چشم خواهی دید. مردی شریر و ستمگر دیدم، که چون درختِ سرسبزِ بومی قد می‌افراشت، اما چه زود درگذشت و اثری از او بر جای نماند؛ و هر چه او را جُستم، یافت نشد. مردِ بی‌عیب را ببین و مردِ صالح را بنگر! زیرا سرانجامِ آن مرد، سلامتی خواهد بود. اما عاصیان جملگی هلاک خواهند شد، و شریران را سرانجامی نخواهد بود. نجات پارسایان از خداوند می‌رسد؛ اوست قلعۀ ایشان در زمان تنگی. خداوند ایشان را یاری می‌دهد و می‌رهاند؛ ایشان را از چنگ شریران رهایی می‌بخشد و نجات می‌دهد، زیرا که در او پناه می‌جویند.

لوقا ۲۳:‏۵۶ب تا ۲۴:‏۱۲

سپس به خانه بازگشته، حَنوط و عطریات آماده کردند و در روز شَبّات طبق حکم شریعت، آرام گرفتند.
در سپیده‌دمِ روز اوّل هفته، زنان حَنوطی را که فراهم کرده بودند، با خود برداشتند و به مقبره رفتند. از این امر در حیرت بودند که ناگاه دو مرد با جامه‌هایی درخشان در کنار ایشان ایستادند. امّا دیدند سنگِ جلوِ مقبره به کناری غلتانیده شده است. چون به مقبره داخل شدند، بدن عیسای خداوند را نیافتند. زنان از ترسْ سرهای خود را به زیر افکندند؛ امّا آن دو مرد به ایشان گفتند: «چرا زنده را در میان مردگان می‌جویید؟ او اینجا نیست، بلکه برخاسته است! به یاد آورید هنگامی که در جلیل بود، به شما چه گفت. گفت که پسر انسان باید به دست گناهکاران تسلیم شده، بر صلیب کشیده شود و در روز سوّم برخیزد.» چون از مقبره بازگشتند، این همه را به آن یازده رسول و نیز به دیگران بازگفتند. زنانی که این خبر را به رسولان دادند، مریمِ مَجدَلیّه، یوآنّا، مریم مادر یعقوب و زنانِ همراه ایشان بودند. امّا رسولان گفتۀ زنان را هذیان پنداشتند و سخنانشان را باور نکردند. با این همه، پطرس برخاست و به سوی مقبره دوید و خم شده نگریست، امّا جز کفن چیزی ندید. پس حیران از آنچه روی داده بود، به خانه بازگشت.

مطالب جدید

دیدگاه شما در مورد این مطلب,
.این دیدگاه به‌طور خصوصی برای ما فرستاده می‌شود. بنابراین، مشخصات شما «کاملاً» محفوظ است